آبدارچي
انسان شريف و محترمي است. بازنشستهي ارتش كه خرجش، دخلي به حقوق بازنشستگياش ندارد. به ازاي هر استكان چايي كه برايم ميآورد، دو بار از او تشكر ميكنم؛ يك بار وقت آوردن و باز به وقت بردنش. شغلش اين نيست و نبايد باشد ولي خرج دانشجويانش بايد درآورد. ميدانم يكي از پسرانش دانشجوي پزشكي دانشگاه شيراز است.
يك بار وقتي استكان خالي از روي ميزم برميداشت، گفتم: «دستت درد نكنه آقاي فلاني، خداييش اين چاييهات خستگي رو از تن آدم درميبره» با شادي ناب كودكانهاي جوابم داد: «آقا بهرامي، آقاي بهماني هم همين رو ميگه. يه روز بهم گفت "آقا فلاني، چيكار ميكني چاييهات اينقدر خوشمزه و خوش طعم ميشه؟ براي من هميشه تو اون استكان بزرگه چايي بيار" آره بابا، نوش جونت...»
نميدانم چرا دلم گرفت. فشار روزگار دنيايش چه كوچك كرده بود...
